محمد الريشهري

56

دانشنامه امام مهدى ( ع ) بر پايه قرآن ، حديث و تاريخ ( فارسى )

شلوارى بود كه آن را مىبافت . از او در بارهء خانه و ساكنان آن پرسيديم . او گفت : صاحبش در آن است و به خدا سوگند ، به ما توجّهى نكرد و اهميّتى به ما نداد . همان گونه كه به ما فرمان داده بود ، به خانه هجوم برديم . خانه‌اى نيكو بود و جلوى خانه ، پرده‌اى بود كه تا كنون بهتر و نوتر از آن نديده بودم ، گويى كه به تازگى بافته بودند و كسى در خانه نبود . پرده را بالا زديم ؛ خانه‌اى بزرگ و گويى دريايى از آب در آن بود و در انتهاى خانه ، حصيرى بود كه فهميديم روى آب است و روى آن ، مردى در بهترين شكل و سيما به نماز ايستاده بود . او نه به ما توجّهى كرد و نه به چيزى از ابزار و اسباب ما . احمد بن عبد اللَّه ، جلوتر از ما رفت تا از اتاق بگذرد ؛ امّا در آب افتاد و در آستانه غرق شدن بود كه من دستم را به سوى او دراز كردم و وى را نجات دادم و بيرونش آوردم و بيهوش افتاد و لختى گذشت و همراه دوم من ، همين كار را كرد و او نيز به همان سرنوشت دچار شد و من مبهوت ماندم و به صاحب‌خانه گفتم : من نزد خداوند و به نزد تو عذر تقصير مىآورم كه به خدا سوگند نمىدانستم ماجرا چيست ، و به سوى چه كسى مىآيم و من به سوى خدا توبه مىكنم ؛ امّا او به آنچه گفتيم توجّهى نشان نداد و از نمازش باز نايستاد و همين ما را ترساند و از آن جا بازگشتيم و معتضد ، انتظار ما را مىكشيد و پيش‌تر به حاجبان و نگهبانان گفته بود كه ما را در هر زمان كه رسيديم ، بر او وارد كنند . ما در شب رسيديم . ما را نزد او بردند و او از ما ماجرا را پرسيد و ما آنچه را ديده بوديم ، برايش باز گفتيم . او گفت : واى بر شما ! آيا پيش از من كسى شما را ديده است و از شما خبرى به كسى درز كرده يا چيزى گفته‌ايد ؟ گفتيم : نه . گفت : من فرزند جدّم نيستم ، و شديدترين سوگندها را ياد كرد كه اگر خبر اين ماجرا به كسى برسد ، گردن‌هاى ما سه نفر را مىزند و ما جرئت نكرديم كه اين ماجرا را بگوييم ، مگر پس از